دکتر شریعتی

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن !

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

لالایی,احمد شاملو

عشق من کودک بمان دنیا بزرگت میکند
بره باشی یا نباشی ؛ گرگ ، گرگت میکند

عشق من کودک بمان دنیا مداد رنگی است
بهترین نقاش باشی ، باز رنگت میکند

عشق من کودک بمان دنیا دلت را میزند
سخت بی رحم است ، میدانم که سنگت میکند

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

مرا دو گوش داده اند و یک زبان

‌ ازحکیمی پرسیدند که چرا استماع تو از نطق تو زیادت است؟

گفت: زیرا که مرا دو گوش داده اند و یک زبان ، یعنی دو چندان که می گویی می شنوی...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

ساده دوستت دارم

عشقم...

ساده دوستت دارم
بی آسمان ریسمان
به سادگی اعتراف به عشق
زیر باران...

به سادگی دختر تازه بالغ ایلیاتی
که حتی باران
آرایش اش را پاک نمی کند...

ساده دوستت دارم
به سادگی این شعر
که اعتراف به دوست داشتن ات کرد

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

استاد و شاگرد نقاش

فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.

استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.

شاگرد فکری به سرش رسید ، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد .

استاد به او گفت: آیا میتوانی عین همان نقاشی را برایم بکشی ؟

شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد اما متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید

غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند. استاد به شاگرد گفت: همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی جرات اصلاح نه

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

مرد بازرگان و دانا

میگویند روزی مردی بازرگان خری را به زور میکشید، تا به دانایی رسید

دانا پرسید: چه بر دوش خَر داری که سنگین است و راه نمی رود؟

مرد بازرگان پاسخ داد: یک طرف گندم و طرف دیگر ماسه

دانا پرسید: به جایی که میروی ماسه کمیاب است؟

بازرگان پاسخ داد: خیر، به منظور حفظ تعادل طرف دیگر ماسه ریختم

دانا ماسه را خالی کرد و گندم را به دو قسمت تقسیم نمود و به بازرگان گفت: حال خود نیز سوار شو و برو به سلامت

بازرگان وقتی چند قدمی به راحتی با خَر خود رفت، برگشت و از دانا پرسید: با این همه دانش چقدر ثروت داری؟

دانا گفت: هیچ

بازرگان شرایط را به شکل اول باز گرداند و گفت: من با نادانی خیلی بیشتر از تو دارم، پس علم تو مال خودت و شروع کرد به کشیدن خَر و رفت

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰