به زودی در این مکان توضیحی مختصر درباره بلاگ داده خواهد شد.

۳ مطلب با موضوع «حــکایت» ثبت شده است

مرا دو گوش داده اند و یک زبان

‌ ازحکیمی پرسیدند که چرا استماع تو از نطق تو زیادت است؟

گفت: زیرا که مرا دو گوش داده اند و یک زبان ، یعنی دو چندان که می گویی می شنوی...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

استاد و شاگرد نقاش

فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.

استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم.

شاگرد فکری به سرش رسید ، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد .

استاد به او گفت: آیا میتوانی عین همان نقاشی را برایم بکشی ؟

شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد اما متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید

غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند. استاد به شاگرد گفت: همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی جرات اصلاح نه

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

مرد بازرگان و دانا

میگویند روزی مردی بازرگان خری را به زور میکشید، تا به دانایی رسید

دانا پرسید: چه بر دوش خَر داری که سنگین است و راه نمی رود؟

مرد بازرگان پاسخ داد: یک طرف گندم و طرف دیگر ماسه

دانا پرسید: به جایی که میروی ماسه کمیاب است؟

بازرگان پاسخ داد: خیر، به منظور حفظ تعادل طرف دیگر ماسه ریختم

دانا ماسه را خالی کرد و گندم را به دو قسمت تقسیم نمود و به بازرگان گفت: حال خود نیز سوار شو و برو به سلامت

بازرگان وقتی چند قدمی به راحتی با خَر خود رفت، برگشت و از دانا پرسید: با این همه دانش چقدر ثروت داری؟

دانا گفت: هیچ

بازرگان شرایط را به شکل اول باز گرداند و گفت: من با نادانی خیلی بیشتر از تو دارم، پس علم تو مال خودت و شروع کرد به کشیدن خَر و رفت

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰